تبليغاتX
تنها دختر آبی

تنها دختر آبی

عاشقانه

وقتي همچين صحنه هاي دلخراش رو مي بينم واقعا بغض گلوم رو مي گيره واقعا چرا ؟؟؟؟

به چه جرمي چنين حكم سنگيني براي اين اشخاص صادر شده است اينگونه افراد كه گناهكار به دنيا نيامدند ....................

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 1390/08/22ساعت 12:1  توسط سارا  | 

جعبه کفش
زن و شوهری در طول 60 سال زندگی مشترک، همه چیز را به طور مساوی بین خود تقسیم کرده بودند. در طول این سالیان طولانی آنها راجع به همه چیز با هم صحبت می کردند و هیچ چیز را از هم پنهان نمی کردند. تنها چیزی که مانند راز مانده بود، جعبه کفش بالای کمد بود که پیرزن از شوهرش خواسته بود هیچگاه راجع به آن سوال نکند و تا دم مرگ داخل آن را نبیند. روزی حال پیرزن بد شد و مشخص شد که نفس های آخر عمرش است. پیرمرد از او اجازه گرفت و در جعبه کفش را گشود. از چیزی که در داخل آن دید شگفت زده شد! دو عروسک و شصت هزار دلار پول نقد! با تعجب راجع به عروسک ها و پول ها از همسرش پرسید. پیرزن لبخندی زد و گفت: 60 سال پیش وقتی با تو ازدواج می کردم، مادرم نصیحتم کرد و گفت: خویشتندار باش و هرگاه شوهرت تو را عصبانی کرد چیزی نگو و فقط یک عروسک درست کن! پیرمرد لبخندی زد و گفت: خوشحالم که در طول این 60 سال زندگی مشترک تو فقط دو عروسک درست کرده ای! پیرزن خنده تلخی کرد و گفت: هیچ می دانی این پول ها از کجا آمده است؟ پیرمرد کنجکاوانه جواب داد: نه نمی دانم. از کجا؟ پیرزن نگاهش را به چشمان پیرمرد دوخت و گفت: از فروش عروسک هایی که طی این مدت درست کرده ام!!!


رابطه دو چشم
تا کنون راجع به رابطه دو چشم خود با یکدیگر فکر کرده اید؟
هیچگاه یکدیگر را نمی بینند.
با هم مژه می زنند.
با هم حرکت می کنند.
با هم اشک می ریزند.
با هم می بینند.
با هم می خوابند.
با هم شراکت و ارتباط عمیق حسی دارند.
ولی وقتی یک زن را می بینند، یکی چشمک می زند و دیگری نمی زند!
نتیجه می گیریم که زن توانایی قطع هر ارتباطی را دارد!!



کینه و سیب زمینی
معلم یک کودکستان به بچه های کلاس گفت که میخواهد با آنها بازی کند. او به آنها گفت که فردا هر کدام یک کیسه پلاستیکی بردارند و درون آن به تعداد آدمهایی که از آنها بدشان میآید، سیب زمینی بریزند و با خود به کودکستان بیاورند. فردا بچه ها با کیسه های پلاستیکی به کودکستان آمدند. در کیسه بعضی ها 2 بعضی ها 3، و بعضی ها 5 سیب زمینی بود. معلم به بچه ها گفت: تا یک هفته هر کجا که می روند کیسه پلاستیکی را با خود ببرند.
روزها به همین ترتیب گذشت و کم کم بچه ها شروع کردند به شکایت از بوی سیب زمینی های گندیده. به علاوه ، آنهایی که سیب زمینی بیشتری داشتند از حمل آن بار سنگین خسته شده بودند. پس از گذشت یک هفته بازی بالاخره تمام شد و بچه ها راحت شدند.
معلم از بچه ها پرسید: از اینکه یک هفته سیب زمینی ها را با خود حمل می کردید چه احساسی داشتید؟ بچه ها از اینکه مجبور بودند ، سیب زمینی های بد بو و سنگین را همه جا با خود حمل کنند شکایت داشتند. آنگاه معلم منظور اصلی خود را از این بازی، این چنین توضیح داد: این درست شبیه وضعیتی است که شما کینه آدم هایی که دوستشان ندارید را در دل خود نگه می دارید و همه جا با خود می برید . بوی بد کینه و نفرت قلب شما را فاسد می کند و شما آن را به همه جا همراه خود حمل می کنید . حالا که شما بوی بد سیب زمینی ها را فقط برای یک هفته نتوانستید تحمل کنید. پس چطور می خواهید بوی بد نفرت را برای تمام عمر در دل خود تحمل کنید؟

+ نوشته شده در  یکشنبه 1390/08/22ساعت 9:40  توسط سارا  | 

به جز یادت سرآغازی ندارم

به جز عشقت دمسازی ندارم

برای گفتن ناگفته هایم

 به جز تو محرم رازی ندارم

دوست دارم به تمام وجود امین اقا

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1390/02/14ساعت 11:11  توسط سارا  | 

تا کجای قصه باید ز دلتنگی نوشت

تا به کی بازیچه بودن در دو دست سرنوشت

بهر دیدار محبت تا به کی در انتظار

خسته ام از زندگی با غصه های بی شمار

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1390/02/14ساعت 10:53  توسط سارا  | 

+ نوشته شده در  دوشنبه 1388/07/20ساعت 6:31  توسط سارا  | 

يعني بايد باور كنم كه ديگه نيستي ؟...

چه جوري مي تونم اون همه خاطراتتو يك شبه پرپر بكنم؟

يكي دو روز نيست آخر صحبت يك عمره كه دارم براي تو مي ميرم.

مي دونم محاله بدون تو ، نمي تونم بي تو لحظه ها رو سر كنم

مگه منو دوست نداري كه اينجوري ميزاري ميري و بي خيال ما مي شي .....

مگه فكر كردي من بازيچم كه يه روز ميگي دوست دارم و فرداش ميري؟

آخ چه جوري باور كنم ، رفتن تو برام مرگه .... بدون تو نمي تونم

بگو كي اومد به جاي من ... افتادم از چشماي تو

نگو لايق تو نبودم

 

سفر كردم كه از يادم بري ديدم نميشه

آخه عشق يه عاشق با نديدن كم نميشه

+ نوشته شده در  یکشنبه 1388/07/12ساعت 8:37  توسط سارا  | 

اين باران تلخ نگاهت بود كه مثل طعنه اي بر صورتم چكيد و صورتم را پر از اشك و دلتنگي كرد و در باران عاشقي كه تو درست كرده بودي غرق شدم.

قلبم عرشه اي است براي پياده شدن نگاهت و همچنان منتظر نگاه نحيف توست تا در تمناي قلبي ات بگويي دوستت دارم

+ نوشته شده در  شنبه 1388/07/04ساعت 14:31  توسط سارا  | 

آسمان مثل دلم دلگير است   

دلم از هرچه در اينجاست سير است

ميل دارم كه از اينجا بروم

دست و پايم به زمين زنجير است

هيچ دارو دل من خوب نكرد

گوييا بر دل من زخم دو صد شمشير است

به دلم وعده فردا دادم

عمر فرياد برآورد كه فردا دير است

*******************

دنيا تف كن

مرا شبيه هستي تلخ بادام

تف كن مرا به سمت دورترين سياه چاله ها

آخر تو نمي داني ؟ چقدر درد دارد

وقتي بفهمي

هيچ كس انتظار برگشتنت را نمي كشد

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1388/06/18ساعت 11:35  توسط سارا  | 

ماه رمضان، ماه وفور نعمت هاست و ماه ميهماني خدا. اين جمله ها را بارها و بارها شنيده ام ولي آيا تاكنون به معني اش فكر كرده ايد؟

مگر در ساير ماه هاي سال نعمات خداوند وجود ندارد ؟ مگر بقيه ماه هاي سال ، ماه خدا نيست ؟ پس چرا ماه رمضان به ماه ميهماني خدا شهرت يافته؟

سفره بيكران نعمت هاي خداوند در اين ماه باشكوه تر از ماه هاي ديگر گسترده است. فقط كافي است هر كدام از ما ميزباني اين ضيافت را به جانشيني از خداوند بر روي زمين ، برعهده بگيريم و به فكر نيازمندان و تهي دستان باشيم. شما هم مي توانيد با ياري رساندن به نيازمندان در اين ماه ، ميزبان سفره هميشه گسترده خداوند باشيد.

+ نوشته شده در  دوشنبه 1388/06/09ساعت 8:51  توسط سارا  | 

بر اساس افسانه ها روزي فردي جوان هنگام عبور از بيابان، به چشمه آب زلالي رسيد. آب به قدري گوارا بود كه مرد سطل چرمي اش را پر از آب كرد تا بتواند مقداري از آن را براي استادش كه پير قبيله بود ببرد.

مرد جوان پس از مسافرت چهار روزه اش ، آب را به پيرمرد تقديم كرد. پيرمرد مقدار زيادي از آب را لاجرعه كشيد و لبخند گرمي نثار مرد جوان كرد و از بابت آن آب زلال بسيار قدرداني كرد. مرد جوان با دلي لبريز از شادي به روستاي خود بازگشت.

اندكي بعد استاد به يكي ديگر از شاگردانش اجازه داد از آن آب بچشد. شاگرد آب را از دهانش بيرون پاشيد و گفت:

"آب بسيار بد مزه است".

ظاهراً آب به علت ماندن در سطل چرمي ، طعم بد چرم گرفته بود. شاگرد با اعتراض از استاد پرسيد:

آب گنديده بود چطور وانمود كرديد كه گوارا است!

استاد در جواب گفت: تو آب را چشيدي و من خود هديه را چشيدم. اين آب فقط حامل مهرباني سرشار از عشق بود و هيچ چيز نمي تواند گواراتر از اين باشد.

+ نوشته شده در  یکشنبه 1388/06/08ساعت 13:11  توسط سارا  |